به ياد مهسا
بیست و هشتم مهر 1387گاهي تقليد كردن نشانه ي ضعف است، مطمئن نبودن به كار خود. هميشه از كارهايي كه رنگ تقليد به خود مي گرفت بدم مي آمد و اگر مي ديدم كاري شايد نشانه ي تقليد از كسي باشد اصلا انجامش نمي دادم يا طوري انجام مي دادم كه كسي نفهمد. اما حالا كه نوشته هاي قبلي ام را مي خوانم مي بينم كلا شيوه ي نوشتن من عوض شده، همه اش تقليد است. هر چه هم مي خواهم آن را عوض كنم نمي توانم. مي بينم گاهي چقدر واضح حتي جملات ديگران را در نوشته هاي خودم نوشته ام و اصلا به روي خودم هم نياورده ام. پشيمانم. مي خواهم نوشته هايم را شطرنجي كنم. بگذريم.
ديشب عكس هاي يادگاري سوم دبيرستان را نگاه مي كردم. به ديگران كه نشان دادم گفتند فرقي نكردي مامان مي گفت لاغرتر شده اي.مي دانستم. زياد به عكسها فكر نكردم تا دوباره دلم نگيرد و هواي آن روزها را نكند، به بچه ها فكر نكردم تا دوباره دل تنگشان نشوم اما ميان عكسهاي دوستانم به مهسا نمي شود فكر نكرد. مهسا از تهران آمده بود فقط همان يكسال با هم بوديم و الان هم هيچ خبري از او ندارم. عجيب منتظر مهسا هستم. هر sms اي كه با شماره ي جديد برايم مي آيد مي گويم مهساست ولي او نيست. من اما مي دانم كه روزي دوباره او را مي بينم.
قوانين انسان بودن
بیستم مهر 1387۲- درسهايي خواهيد آموخت.
۳- اشتباهي وجود ندارد هر چه هست درس گرفتن است.
۴- يك درس آنقدر تكرار مي شود تا زماني كه آنرا ياد بگيريد.
۵- يادگيري هرگز پاياني ندارد.
۶- "آنجا" ابدا بهتر از "اينجا" نيست.
۷- ديگران فقط آيينه ي خود شما هستند.
۸- زندگي شما همان چيزي است كه شما از آن ساخته ايد.
۹- شما همه ي اينها را فراموش خواهيد كرد.
** شري كارتر اسكات**
آغوش خدا
دوازدهم شهریور 1387قبلا فكر مي كردم بودن تمام انسان ها لازم است، يعني اگر يكي از ما نباشيم دنيا چيزي كم دارد. تا اينكه سر كلاس معارف استاد گفت طوري زندگي نكنيم كه رفتن و مرگمان مثل مرگ يك پشه باشد. بودن و نبودنمان هيچ فرقي نكند. نظرم عوض شد، ديدم بودن خيلي از آدمها اصلا لازم نيست. لازم نيست هيچ كه بهتر است اصلا نباشند. به خودم كه فكر كردم ديدم كه مرگم مثل مرگ يك پشه است اگر همين طور زندگي كنم. هيچ تاثيري در دنيا ندارد.
يك انسان فقط تا زماني مي تواند هيچ اشتباهي نكند كه دست به هيچ كاري نزند. گاهي دلم مي خواهد اشتباه كنم و هيچ كس راهنماييم نكند اصلا مي خواهم منفي بزنم من كه نمي توانم نمره ي مثبت بگيرم. من گاهي عجيب از خودم خسته مي شدم وقتي مي ديدم زندگيم و مرگم مثل بودن يك پشه بي ارزش و شايد آزار دهنده است. اما حالا، حالا كه ماه رمضان شروع شده احساس مي كنم خدا يكي از بزرگترين نعمت هايش را به من داده. خدا حالا يك فرصت ديگر به من داده، فرصت داده تا خودم را به آغوشش برسانم و در گرماي محبتش آب كنم يخ نااميدي را. حالا احساس مي كنم كه تمام سختي ها را مي شود تحمل كرد اگر يك ماه رمضان در پيش باشد. بيا براي هم دعا كنيم.
شیر محمد تنگسیر
چهاردهم مرداد 1387اکثر مردم می ترسند که دست به یک کار غیرمعمول بزنند. راحت ترین کار برای آنها این است که حواله کنند به خدا اگر کسی حقسان را گرفت. در این صورت هم ضعف خودشان را می پوشانند و هم خودشان را انسان هایی مهربان و بخشنده و باگذشت نشان می دهند، در حالی که شاید هیچ گذشتی از خود نشان نمی دادند اگر ترس نبود.
حالا اگر همین وسط یک نفر بیاید و بگوید خیلی دیر است بگذارم برای آن دنیا تا خدا حقم را بگیرد و معرفت ظاهری را کنار بزند و چیزی که در دلش هست را رو کند و همان را انجام دهد، آن وقت کاری را کرده که همه مدتهاست آرزویش را دارند، حالا این نفر با همه فرق دارد، پیش همه گل می کند و می شود "شیر محمد تنگسیر".
خاطره
یکم مرداد 1387۱-پنج شنبه ساعت ۸:۳۰ صبح بود که موبایل مادر زنگ زد. چهره ی مادر و لحن صحبتش می گفت که خبر بدی شنیده، دخترخاله فوت کرده بود. به بغضم فرصت ترکیدن ندادم تا صدای گریه ام مسجد را نگیرد. وسایل را جمع کردیم و از اعتکاف خارج شدیم. حس می کردم خدا دارد از خانه اش بیرونمان می کند. دخترخاله در شهر خودش دفن می شد. بیماری او هم مربوط به کبد بود.
مرگ هم چیز عجیبی است، انسان تا وقتی زنده است چنان زندگی می کند که انگار هیچ سکونی و سکوتی وجود ندارد و وقتی می رود انگار همیشه یک خاطره بوده است. رفتن بعضی ها که سرشارند از زندگی، که عادت کردی به دیدنشان، یادت می اندازد که فرصتت بیشتر از آنچه فکر می کنی کم است.
۲- وقتی این وبلاگ را می ساختم هیچ وقت فکر نمی کردم انقدر دیر به دیر به روز شوم، فکر نمی کردم که انقدر نوشتن برایم سخت شود. حالا هم که آمده ام راستش کمی احساس غربت می کنم که اینجا بنویسم. حس می کنم این مدت اینجا خیلی چیزها عوض شده، شاید هم نبودنم برای خودم طولانی شده. می خواهم زودتر از اینها اینجا را به روز کنم اگر بتوانم.
۳-شکیبایی هم رفت. روحش اما کاش خشنود شود از این همه تقدیر و بزرگداشت ما که فقط با رفتن یکی خوبی هایش را می گوییم.
